گمشده
گمشده
صاحب عکس فوق در سن هجده سالگی با یک مشت اوهام و خیالات و آرزوهای بزرگ به خیابانهای شهر شما پرتاب شده و تا کنون بازنگشته است. از کسانی که از نامبرده اطلاعی دارند خواهشمندیم با یک شماره تلفنی تماس گرفته و خانواده ای را از نگرانی در آورند.
من سردم است و از تمام گوشواره های صدف بیزارم ...
گمشده
صاحب عکس فوق در سن هجده سالگی با یک مشت اوهام و خیالات و آرزوهای بزرگ به خیابانهای شهر شما پرتاب شده و تا کنون بازنگشته است. از کسانی که از نامبرده اطلاعی دارند خواهشمندیم با یک شماره تلفنی تماس گرفته و خانواده ای را از نگرانی در آورند.
It was a few years ago, we were driving along Wali-Asr street and it was raining, in a cold night of winter, inside it was warm and we were laughing all together. Tonight I was driving on street under rain again but with all of you away, Oh dear! I missed you all crazily and I'm scared of finding myself back in Tehran again!
هر کی حال داشت، ترجمه اش کنه لطفا
بهتر عصبانی نشید و کنترلتون از دست ندید وگرنه سر و کارتون با پلیس و شایدم زبونم لال تیمارستان و زندان و ... بیفته! کاری نمی شه کرد! همینه که هست! همه چیز عوض شده! خیلی سریع و یک دفعه! از دست شما هم کاری بر نمی آد!!
آفرین پسر خوب! حالا اسبابت رو جمع کن که باید پیاده شی! قطار رسیده به ایستگاه آخر و شما بلیطتتون باطل شده!
قطار به ایستگاه آخر رسیده است و ایستگاه دیگری بعد از این وجود ندارد. لطفا از قطار پیاده شوید ورنه تا ابد سرگردان خواهید ماند
داستان این ترانه در پیوند زیر از رادیو زمانه گفته شده است:
http://zamaaneh.com/morenews/2009/06/post_1051.html
این هم ترجمه این ترانه (البته من به جای "گراندولا" نوشتم ایران که با حال و هوای این روزها بیشتر سازگار است):
ایران ای سرزمین سوخته از تابش آفتاب
ای سرزمین برادری
ای کشورم
مردم همانانی هستند که از درون تو فرمان می رانند
در هر گوشه ای دوستی نشسته است
و برابری در چهره اشان موج می زند
در سایه درخت سرو کهنسالی که سن خویش را به یاد نمی آورد
من سوگند خورده ام که آرزوی تو را ای همراه من برآورده سازم
آه ایران ای سرزمین من
این هم ترانه با صدای ماندگار ژوزه "زکا" آفونسو :
http://www.youtube.com/watch?v=ChILI0qlTH4&feature=related
سپس به تو می خندند
بعد با تو می جنگند
و در آخر تو پیروز می شوی
Mahatma Gandhi:
First they ignore you
Then they laugh at you
Then they fight you
then you win.
سروده آرتور رمبو
ترجمه به فارسی از مانی
در میان آبهای رودخانه بی گدار به پایین سرازیر شدم
در حالی که دیگر نیروی پاروزنان مرا به هیچ سویی نمی کشاند
بومیان نعره زنان آنان را آماج ناوکهای خود ساخته بودند
و پیکرهای برهنه شان را بر فراز تیرهای چوبی رنگین میخکوب کرده بودند
من برای آن پاروزنان چیزی نبودم جز حامل گندم فلاندری و کتان انگلیسی
و زمانی که سرانجام آن هیاهو و همهمه بر سر پاروزنان پایان یافت
آبها مرا به خود وانهادند تا روان شوم به هر سو که می خواستم
در آن زمستان گذشته،
من در میان امواج سهمگین که خود را به من می کوفتند، راندم
بی اندیشه و واهمه چون کودکان
و آن کناره های دست نیافتنی تا بحال فریاد هیج فاتحی چون من را بر سواحل خود نشنیده اند
توفان به شادمانی و هیجان من در میانه دریا برکت داد
ده شب در زیر نگاه خیره چراغهای بندرگاه
سبکبار و بی وزن بر روی امواج رقصیدم
امواجی که سرنوشت ناگزیرشان هماره و بی پایان غلطیدن است
مشتاق تر از کودکان برای گاز زدن به یک سیب گس
آبهای سبز رنگ راه به درون چوب صنوبر تنه ام گشودند
لکه های قی و شراب را از تنم زدودند
و سکان و چنگکم را از من گسستند
از آن زمان تا کنون من در میان امواج شعر آبتنی کردم
همچنان که ستارگان در من رسوخ می کردند و من به آرامی از یادها و دیدارها ناپدید می شدم،
حریصانه آسمان نیلگون را می بلعیدم.
همان جایی که گاه به گاه مغروق محزونی که آبها با خود آورده اند، پریده رنگ و ربوده شده، بر بستر دریا ته می نشیند.
همان جایی که پرتوهای صبحگاهی سوسو زنان،
با آهنگی آرام و هذیان گونه، رنگ آبی را به ناگهان بر آسمان می پاشند،
و پرتوان تر از الکل و بی کران تر از آوای چنگ و بر بط،
شراب تلخ و سرخ فام عشق به بار می نشیند
من دریافته ام که آذرخش، ناودانها و خیزابهای کنار دریا، آسمان را می خلند،
دریافته ام که غروب، سحرگاه را چون دسته ای از کبوتران در دامن خود می پرورد
و دیده ام گاهی، آنچه را که آدمیان در رویاهایشان می پنداشتند که دیده اند.
من آفتاب پریده رنگ را دیده ام که هراس های اسرارآمیز بر آن سایه افکنده بودند،
و لخته های کشیده بنفش روشنش ساخته،
امواج را دیده ام که چون بازیگران نمایشهای باستانی ،
در دور دست لرزان و فریاد زنان، بر روی هم می غلطیدند و می چرخیدند
من به رویا دیده ام
شبی سبز با دانه های درخشان برف را،
بوسه ای را که به ارامی به سوی چشمان دریا بالا می رفت،
چرخش نا شناخته شیره گیاهی را،
و طلوع زردفام و نیلگون آوازهای فسفرین را
همچنان که ماهها از پی هم می گذشتند
من خیزابهایی را همراهی می کردم که چون گله گاوان دیوانه و از بند رهیده
خود را به صخره های مرجانی می کوفتند
و من هیچگاه به رویای خویش هم نیندیشیدم که گامهای نورانی باکرگان مقدس را
توان آن است که دهان خرناس کش دریاها را خاموش کنند
آیا در ادراک تو می گنجد که من بر کناره های بسیاری، وهم انگیزتر از فلوریدا گذر کرده ام؟
آن جایی که نگاه یوزپلنگانی در جلد آدمی، با گلها در می آمیخت؟
و آنجاییکه رنگین کمانها بسان افسارهایی بر گله های سبز و زردفام،
در زیر افق دریاها امتداد می یافتند
من مردابها و سیاه آبهای بیشماری را دیده ام که تخمیر می شده اند
نهنگ به دام افتاده ای که در میان نی ها و در پنچه تورهایی که در برش گرفته بودند می پوسید
آوار آبها در میانه آرامش
و فاصله هایی که به سوی مغاک و ژرفای بی پایان کشیده می شدند
یخ رودها، آفتابهای نقره گون، امواج صدف وار، آسمانهایی از خاکستر گرم و اخگرهای سرخ
کشتی شکسته های مدفون در اعماق خلیج های قهوه ای،
جایی که ماران غول آسا از فراز درختان به هم پیچده ای که عطری سیاه رنگ می پراکنند
به زیر می افتند و حشرات کوچک آنها را می بلعند.
من می خواستم که به کودکان نشان دهم امواج آبی رنگی را که چون دسته ای از دلفین ها خودنمایی می کردند
ماهی های طلایی را
ماهی های آواز خوان را
کف ها و حباب هایی از گلها را
که پیکر شناور مرا می جنباندند
و بادهایی وصف ناپذیر که بالهای خود را برای لحظه ای به من می بخشیدند
گاهی چون یک شهید، بیزار و خسته از دیرکها وبستها،
دریا مرا در میان آهها و هق هق گریه هایش به آرامی می چرخاند و می غلطاند،
جامی زرد فام از سایه های گل سان به سوی من می گرفت
و من چون بانویی نشسته بر زنوان، بر جای می ماندم.
چون یک جزیره، کناره هایم آماج پرخاش های پرندگان جیغ زن دریایی با آن چشمان پریده رنگشان بود
و انباشته از سرگین آنان،
و من خرامان بر روی دریا می راندم زمانی که از میان زنجیرهای نحیفم
مردان غریق به اعماق خواب و خاموشی باز می گشتند
باری، اینک منم،
گم شده در میان انبوه گیسوان خلیج های کوچک،
منی که طوفانهای دریایی ام به وادی اثیری عاری از پرندگان رانده اند،
منی که لاشه مستم را که از رسوخ آبها پژمرده است،
هیچ کس یارای رهانیدن و نجات دادن نیست
اینک منم
آزاد و رها چون دود، سوار بر مهی بنفش روان به سوی اوج
منی که آسمان سرخ رنگ گسترده چون دیوار در برابرم را می خلیدم
و به همراه خود برای شاعران بلند مرتبه،
معجونی دلپسند از گل سنگهایی از آفتاب و بلغم سنگهای لاجورد می بردم
در آنزمان که ضربات چوب بر موسوم جولای نواخته می شد و او
آسمان تیره آبی رنگ را به درون بادگیرهای سوزان می دمید،
من می دویدم در حالی که ماه های خرد برقی خالکوبی ام کرده بودند،
تخته پاره دیوانه ای که اسب های آبی در پیرامونم به پاسبانی نشسته بودند
منی که بر خود لرزیده ام تا از دوردستها
ناله های اسبان آبی را در بستر عاشقانه شان احساس کنم
و زاری گردابهای دریایی هول آور را دریابم
آی ریسندگان ازلی سکون آبی فام
من برای اروپا و آن جان پناه های باستانی اش دلتنگم
من مجمع الجزایری از ستارگان را دیده ام
و جزایری که آسمانهای هذیان گویشان را به روی دریانوردان سرگشته می گشایند:
"آیا تو خفته ای؟ آیا تو خود را به عمق این شب بی انتها پرتاب کرده ای؟
آه ای میلیونها پرنده زرین، آه ای آینده که نیروی زندگی در بطن توست"
آرى، به راستى بسيار گريسته ام!
سپيده دم ها حزن انگيزست
ماه يك سره سنگدلست و خورشيد ترشروى
عشق نارس مرا از رخوت هاى مستى بخش آكنده است
آخ كه تيرهايم در هم شكست،
آخ كه بايد در دريا فرو روم.
از میان تمامی آبهای اروپا،
دلم آبگیری سیاه و خنک در میان رایحه های شبانگاهی می خواهد،
آبگیری که در کنارش کودکی بس اندوهگین زانو زند
و قایقی کاغذی را بر آب روان کند
قایق سست و نزار چون پروانگان در ماه "می"
آه ای امواج، شناور در میان بازوان پژمرده و خسته شما،
دیگر مرا توانی نمانده است که در پی کشتی های حامل کتان روان شوم
و یا رخنه ای به نخوت و غرور پرچمها و نشان ها باز کنم
دیگر مرا توان آن نیست که در زیر نگاه هولناک کشتی های ستبر حامل بردگان، بر آبها روان شوم
احساس تنهایی و خستگی شدیدی می کنم
مادر کاشکی صدایم را می شنیدی
برایم دعا کن
از خدا بخواه که به ما کمک کند
خداوند صدای تو را می شنود و شاید خواسته ات را برآورد
مادر آی مادر کاشکی صدای مرا می شنیدی
وز چنگ بیم و امید
با سپاسی مختصر
از خدایان سپاسگزاریم که هیچ عمری ابدی نیست
که مردگان هرگز بر نمی خیزند
که حتی خسته ترین رودخانه سرانجام در جایی امن به دریا می ریزد
این بمب گذار چه فکر و اعتقادی دارد که خودش و کلی آدم بیگناه دیگر را به کشتن می دهد؟ ایا اصلا به کودکانی که یتیم می شوند و دیگر پدرشان را نمی بینند فکر کرده است؟ آخر این چه ایمانی است که مرگ و خشونت و بی رحمی را تجویز می کند؟ مگر شیعه یا سنی بودن اینقدر مهم است که به خاطر آن آدمی از هم نوع خودش متنفر شود و او و خودش را با انفجار بمب تکه تکه کند؟
دوستانی که کتاب “سفرهای گالیور” (همان که کارتونش زمان بچگی های ما پخش می شد!!) نوشته جاناتان سویفت کشیش ایرلندی سده هفدهم یا هژدهم را خوانده اند حتما به خاطر دارند که گالیور در سفرهایش به جزیره ای پا می گذارد که ساکنینش آدم کوچولوهایی بودند که بر سر شکستن تخم مرغ از سر یا ته آن درگیر جنگهای خونینی با هم شده بودند و جزیره شان را دوشقه کرده بودند و سایه هم را با تیر می زدند!! طعنه زیرکانه ای که آن کشیش رند ایرلندی به هم کیشان خویش در اروپا زده بود.