فردوسی و منظومه یوسف و زلیخا
اینجا و آنجا من شنوم که می گویند:
مثنوی یوسف و زلیخا منسوب به فردوسی به صراحت تمام بر ضد شاهنامه است و توبهنامه فردوسی محسوب می شود چه فردوسی به صراحت سروده است:
ندانم چه خواهد بدن جز عذاب
ز کیسخرو و جنگ افراسیاب
برین می سزد گر بخندد خرد
زمن خود کجا کی پسندد خرد
که یک نیمه عمر خود کم کنم
جهانی پراز نام رستم کنم
دلم گشت سیر و گرفتم ملال
هم از گیو و طوس و هم از پور زال
نگویم دگر داستان ملوک
دلم سیرشد زاستان ملوک
دوصد زان نیرزد به یک مشت خاک
که آن داستانها دروغ است پاک
اما منظومه یوسف و زلیخا امروز به دلایل متعدد مال فردوسی نیست.
http://immortals.blogfa.com/post-28.aspx
در ص 178 کتاب هزاره های پرشکوه اینچنین می خوانیم:
افسانه ای که مثنوی یوسف و زلیخا را به فردوسی نسبت می دهد و در مقدمه شاهنامه بایسنغری به تفصیل درج شده است وچنین می گوید که فردوسی پس از هجو محمود و گریختن از دست وی که خود داستانی بی پایه است به قهستان و مازندران و سپس به بغداد نزد خلیفه عرب رفت و برای خوشآمد وی نخست هزاربیت در مدح خلیفه گفته و آن را به شاهنامه افزود و در مقابل شصت هزار دینار پاداش گرفت و سپس داستان قرآنی یوسف و زلیخا را به نظم درآورد و تقدیم خلیفه کرد و آن منظومه او و اهل بغداد را سخت خوش آمد.در پی آن فردوسی مورد توجه و حمایت ویژه خلیفه قرار گرفت.
اما این داستان به آشکارا و سراپا،جعلی و دروغین است:
1- فردوسی در اواخر عمر خود(هشتاد سالگی) چنان بیمار و نحیف و رنجور بوده که هرگز نمی توانسته است چنین ماجراجویانه از توس به قهستان و مازندران و بغداد برود و از آنجا به توس بازگردد
2- خلیفه عرب القادربالله هرگز فارسی نمیدانسته که فردوسی بخواهد چنان منظومه ای را به وی پیشکش کند و او نیز آن را بخواند و بفهمد و بپسندد و پاداش دهد
3- نخستین منابعی که مثنوی یوسف و زلیخا را به فردوسی نسبت داده اند یعنی ظفرنامه شرف الدین یزدی و سپس مقدمه شاهنامه بایسنغری بیش از چهارصد سال پس از فردوسی تالیف شده اند و تا پیش از آن تاریخ هیچ مرجع و منبعی به چنین داستانی اشاره نکرده است.آشکار است که این افسانه ها پیش از سده نهم هجری وجود خارجی نداشته و برای نخستین بار به دست شرف الدین یزدی ساخته و پرداخته شده است.
4- مثنوی یوسف و زلیخا آکنده از ابیاتی سست و ضعیف و غلط است و از سبک و اسلوب سرایش فردوسی بلکه از سبک شعر عصر فردوسی و حتی گاه از کلام یک شاعر معمولی نیز بسیار دور است.چه بسیار اصطلاحات و تعبیرات و ترکیبات و واژگانی که در شاهنامه مستعمل بوده اما در متن یوسف و زلیخا دیگر متروک شده یا کلا به مفهوم دیگری به کار رفته،یا در یوسف و زلیخا استعمال شده اما در شاهنامه ناشناخته است.
5-دست کم سه نسخه دست نویس از مثنوی یوسف و زلیخا در دست است که در دیباچه آنها و در میانه سخن نیز شاعر برادر ملکشاه سلجوقی را مدح گفته و ستایش کرده است.بنابراین این مثنوی قطعا در حدود 477 قمری سروده شده است.یعنی حدود هفتاد سال پس از درگذشت فردوسی!
فردوسی پس از نپذیرفتن شاهنامه از سوی سلطان محمود چه کرد؟
فردوسی کتاب خود را بدون نسخه برداری در معرض نابودی در آینده ای دورتر می دیده است.داشتن نسخه ای از شاهنامه که کتابی پر حجم و در نتیجه گران بوده برای هرکسی مقدور نبوده است.ظاهرا تدبیر فردوسی برای باقی ماندن شاهنامه این بوده است که نسخه برداری از آن را به ثروتمندان شهر پیشنهاد کند.در آن زمان پیشه ای به نام ورّاقی بوده و وراقّان کاتبان و و نسخه نویسان و تولیدکنندگان و فروشندگان کتاب و کاغذ و دیگر وسایل تحریر بوده اند.در شاهنامه از دو نفر به نامهای علی دیلم و بودلف نام برده شده که باید کاتب و راوی شاهنامه بوده باشند.به بیتی که در پایان شاهنامه آمده توجه کنید:
ازین نامه از نامداران شهر علی دیلم و بودلف راست بهر
فردوسی برای باقی ماندن تعدادی نسخه از روی کتاب رو نوشت برداری از آن را از بزرگان شهر توس خواسته و آنها این دو تن را به کار گماشته اند و منظور فردوسی و گلایه او از بیان بیت این است که اگر سودی از نامداران به کسی رسیده باشد به همین دو تن رسیده و نه صاحب اثر….
حتی اگر مثنوی یوسف و زلیخا از آن فردوسی باشد و فردوسی از سرودن شاهنامه ابراز ندامت کرده باشد شاهنامه مستقل از فردوسی بیش از هزار سال دوام آورده و قرنهای متوالی را پشت سر نهاده و همواره منبع الهام برای دوستدارانش بوده است. به عبارت دیگر این سروده بی نظیر چون خدنگی که از کمان جهیده باشد به راه خود می رود و کاری به تیرانداز خود ندارد(خدا را هزاران بار سپاس که فردوسی حکیم پس از پشیمانی - آنچنانکه برخی می گویند -سروده پر شکوه خود را به اتش نسپرد و ما امروز شاهنامه را همچنان داریم!!)
داستانهای شاهنامه به زعم بنده کاوشگر زوایای پنهان روح آدمی و بیانگر زوال و ناتوانی نوع بشر در برابر مرگ و سرنوشت می باشد (همچنان که در اساطیر یونانی ایلیاد و اودیسه و یا افسانه بابلی گیل گمش می بینیم)در شاهنامه هیچ بدی بی کیفر نمی ماند حتی اگر از سوی ایرانیان و از آن بالاتر پهلوانان برگزیده آن باشد. گودرز کشوادگان و هفتاد پسر گزینش به بادافره خون ناحق پسر سیاوخش (از دختر پیران ویسه وزیر خردمند و ستوده تورانی)که در مرز ایران و توران کشته اند همگی کشته می شوند. هیج پهلوان و نیوی در شاهنامه بی عیب و نقص نیست همگی خطاکار و در مناسبتهایی ضعیفند چون باقی آدمیان. از رستم دستان که فرزند نادیده اش را به دروغ و حیله (کاری که از رستم بسیار زننده و زشت است) برای جاه طلبی خود و به این دلیل که نمی تواند نسل نو و دنیای جدیدی را که سهراب منادی آن است بر تابد می کشد تا اسفندیار رویین تن نظر کرده زرتشت و مرد مقدس شاهنامه که آنچنان در بند قدرت طلبی و جاه طلبی خود است که جان بر سر پیکار با رستم می نهد.
فردوسی همواره در شاهنامه کوشیده است تا دیدگاه و نظر خود را به خواننده تحمیل نکند و قضاوت نهایی در باب داستان و پهلوانان را به خواننده می سپارد. همانگونه که در باب ایرانیان سخن می گوید از تورانیان یاد می کند و همچنانکه فضایل رستم را می شمارد از بیان رشادتها و نیک نفسی طرف تورانی خاصه پیران ویسه وزیر خردمند افراسیاب غافل نیست. بدیهای کیکاووس شاه خیره سر ایرانی را نمی پوشاند و به تمامی در معرض دید خواننده می نهد. و جالب انکه کیخسرو که مدعی خون سیاوخش است خود از طرف مادر تباری تورانی دارد.
من قبل از اینکه دانشجو شوم گمان می بردم که شاهنامه کتابی در بیان فضایل و برتری ایرانیان و هجو اعراب و ستودن شاهان و داستانهای رزم و بزم است (این هم از مزایای کتابهای درسی ادبیات فارسی جمهوری اسلامی). ترم دوم دانشگاه که واحد ادبیات فارسی را می گذراندم استاد ادبیات داستان رستم و سهراب را موشکافی و تحلیل کرد و آن کلاس دو ساعته چنان تاثیر عمیقی بر من گذارد که چهار سال بعد که درسم را تمام کردم اولین کاری که کردم این بود که رفتم خیابان انقلاب و دوره چهار جلدی شاهنامه چاپ مسکو را خریدم و دو هفته تمام از صبح تا شام شاهنامه می خواندم. بعد از خواندن شاهنامه تازه فهمیدم که من فردوسی را چقدر اشتباه می شناختم.
کاشکی کسانی که فردوسی را بدون خواندن شاهنامه مواخذه می کنند و به او برچسب نژادپرستی می زنند و شاهنامه را ننگ نامه می خوانند تنها یکبار خود شاهنامه را بدون پیش داوری می خواندند